قاف قرآن


گر ببندی در به رویم تا در دیگر زنم

حاش لله گر ز استـــدعــا در دیگر زنم

من که سرمست می وصل توام قسمت مبـاد

کز برای جرعه ای صهبــا در دیگر زنم

درپناهم گیروبنشان چون طفیلم درحریم

در حرم مپسند ای مولا در دیگر زنـــم

جنّت الماوای عشقت را گرامروزم مقیـم

دوزخم ماوا اگر فــردا در دیگر زنـم

ای مرا گنج قناعت داده شرمم باد اگر

با عبور از روح استغنا در دیگر زنـم

حسبی الله گو به الفاظ دعایم دور بـاد

گر به حسب نفس در معنا در دیگر زنم

مرغ دست آموزاین بامم به آب ودانه ای

دل نمی بندم که بی پروا در دیگر زنم

گرزیانم سودوگرسودم زیان درعشق توست

می پذیرم کی در این سودادردیگر زنـم

رنگ بی رنگی خلاف صبغةاللهی نبــــود

خوی طاووسی ندارم تا در دیگر زنـــم

مرغ آهم بر ستیغ قاف قرآن لانه کـرد

دوربادازمن که چون عنقا دردیگر زنم

عفو فرما گر زغفلت بر زبان آمد مرا

یا درم بگشای بر رخ یا در دیگر زنم.

عیدانه

ماه رمضان رفت  بیا باده بنوشیــم

جامی دو سه اول سر سجّاده بنوشیــم

محراب پر از رایحه ی شرب  طهوراست

بشتاب کزین باده که پاداده بنوشیم

دردی که در آن راه علاج همه درداست

ساقی به قدح ریختــه آماده بنوشیم

با خیل گدایان درش نــاب دل افروز

همراه حریفان پــریـــزاده بنوشیم

با ساده رخی چند روان سوی خـرابات

آبادی دل را قدحی ســاده بنوشیــم

گرلقمه ات ازخوان قضاپاک وحلال است

فرض است کزین روزی بنهاده بنوشیـم

با روزه ی بگشوده مباحست که امروز

خون دل رز با رخ بگشــاده بنوشیـم

تادر رگ جان شعله زند وسوسه انگیز

آن باده که از جوش نیفتاده بنوشیم

در عید رهایی که حساب همه صاف است

آن می که دهد ساقی آزاده بنوشیــم.

التماس دعا

ای خـــــوب ِهمیشــه با صفا یادم باش

در خلــــوت ِخویـــش با خدا یادم باش

تـا چــون دل تـــو دلـم شـود نورانی

در لیلـــه ی قـــدر با دعا یادم باش.

غزلجوش


عشق تا پنجره وا کرد به روی دل من

عطر صد خاطره گل کرد به بوی دل من

به نمازی شرف آموز سحـر قامت بسـت

تا شدازچشمه ی خورشید وضوی دل مـن

پا به پای همــه رندان خمـارآلوده

عشق ِسرمست شد آواره ی کـوی دل مـن

چشمه در چشمه سفرکردوبه دریاپیوست

ماهی شیشه ای آینــه پـوی دل مــن

سجده بر برگ گلی کردو پیمبر خو شد

خضـر فرخنده پـی وسوسه شوی دل مـن

پرده درپرده غزلجوش وغزل پیونداست

نازنین فاخته ی نادره گوی دل مــن

به جزازشمع که روشنگربزم ازلی است

کس ندارد خبر از راز مگـوی دل مـن

نـور پاداش صمیمیت پوپکهایی اســت

که پر و بال گشودند به سوی دل مـن.