مانده ام در زندگی حیران کار خویشتن
شکوه ها دارم ز بخت نابکار خویشتن

قسمت من خانه بردوشی است چون گیسوی یار
وز پریشانی گره دارم به کار خویشتن

در بیابانی سراسر هول همچون گردباد
ریختم هر روزوشب بر سر غبار خویشتن

در شبستان تمنّا شمع بی پروانه ام
اشک حسرت هر نفس سازم نثار خویشتن

همچو مجنون کرده ام بیتوته در دشت جنون
روی برگشتن ندارم در دیار خویشتن

تکدرخت خشک در پاییز را مانم که نیست
چشم امّیدم به فصل نوبهار خویشتن

سوختم در آتش اندوه و جز اشکم نبود
غمگساری تا کنم افسرده نار خویشتن

گوشه ی میخانه سرمستی اگر حاصل نشد
همچو چشم یار مستم از خمار خویشتن

سینه گور آرزوها تا که شد دیدم عیان
بازتاب زندگی را بر مزار خویشتن.